این متن همین روزها نوشته شده. برای همین روزها، همزمان با رخدادهای اجتماعی در کشورِ فرانسه. پرسشهایی که در پی میآید، مختصِ یک کشور نیست. تنها از آنِ یک زبان نیست. «پلیسِ ضدّ شورش» وجه مشترک تمامِ مردمانِ دنیاست. متن، نویسندهگانی دارد نامرئی. حرفهایش امّا به شدّت مرئیست. شاید همه چیز، همه چیز از جمله اندیشه باید از جاهای دیگری آغاز شود. شاید. و همه، هرکه در کارزارِ اندیشیدن- مبارزه کردن به سر میبرد، شاید باید خودش را زیرِ سوآل ببرد. زیرِ همین سوآلها.
_____
برنار آرنو: تاجر، کارآفرین، کلکسیونر فرانسوی با ثروتی معادل ۳۷ میلیارد دلار آمریکا
پییر گاتاز: رئیس جنبشِ شرکتهای فرانسه

برچسب:
نویسنده: دانلودی

آنچه در پی میآید، بخشی از کتاب نوعِ بشر اثر روبر آنتلم است. در سال ۱۹۴۷ منتشر شده. تجربهی روز به روز کسیست که به اردوگاههای مرگ میرود، خودش تا لبِ مرگ میرود، مرگِ تدریجیی همراهاناش را زندهگی میکند. زنده میماند، بازمیگردد و این همه را مینویسد. تنها اثرِ روبر آنتلم، همین کتاب است. موریس بلانشو با او، با این کتاب دوستیها خواهد کرد. در چندین متن از او حرفها خواهد زد، از جمله در متنی زیرِ عنوانِ در شبِ تحتِ نظر. آنجا از «ک.» نام میبرد. راویی نوعِ بشر پیشتر او را میشناخته، امّا ظرف هشت روز، هشت روزی که در بهداریی اردوگاه سپری شده، بازشناساییی «ک.» ناممکن میشود. برچیدهی زیر، انتخاب بلانشو ست و متنِ در شب تحتِ نظر را کامل میکند.
به من گفته بودند: «ک. به همین زودیها میمیرد». هشت روزی میشد که به بهداری منتقل شده بود. به ملاقاتاش رفتم. میانِ تختها دنبالِ ک. میگشتم. کسانی را بازشناختم. بی سر و صدا راه میرفتم، از تختها عبور میکردم. دنبالِ ک. میگشتم.
از پرستاری که کنارِ بخاری ایستاده بود، پرسیدم:
– ک. کجاست؟
با تعجّب جواب داد:
یعنی چی؟ همین الان از جلویش عبور کردی، آنجاست.
و به تختی کنارِ در اشاره کرد. راست میگفت، از جلویش عبور کرده بودم. برگشتم و تختهایی که کنارِ در گذاشته بودند را با دقّت وارسی کردم، به هر سری بر بالش نگاه کردم. ک. را ندیدم. نزدیکِ در که رسیدم، برگشتم و کسی را دیدم. بارِ اوّل که رد میشدم، دراز کشیده بود، حالا آرنجهایش را فشرده بود تا بلند شود. دماغِ درازی داشت، حفرههایی به جای گونه، چشمان آبی رنگی در حالِ خاموشی، و در نهایت، تایی بر دهان که میتوانست یک لبخند باشد.
به نزدیکیاش رفتم، گمان میکردم که دارد به من نگاه میکند؛ نزدیکتر شدم، بعد سرم را کنار بردم؛ سرش تکان نخورد و دهاناش همان تا را حفظ کرد.
به تختِ بغلی رفتم و از کسی که خوابیده بود پرسیدم:
– ک. کجاست؟
سرش را برگرداند و همان کسی را نشانام داد که روی آرنجهایش برخاسته بود.
به آنکه قرار بود ک. باشد نگاه کردم. ترسیدم، از خودم ترسیدم. برای اینکه خودم را آرام کنم، به چهرههای دیگر نگاه کردم، آنها را به خوبی میشناختم، اشتباه نمیکردم، هنوز میدانستم که هستند. آن دیگری، بر بازواناش فشار میآورد، سرش آویزان، دهاناش نیمه باز. دوباره به نزدیکیاش رفتم، سرم را از بالا خم کردم، مدّتی به چشمهای آبی رنگاش نگاه کردم، بعد کنار رفتم: چشمهایش تکان نخوردند.
به دیگران نگاه میکردم. آرام بودند، همچنان میشناختمشان، و، با این اطمینان که همهگیشان را میشناسم، به سمتِ او بازگشتم.
این بار از پائین نگاهاش کردم، بررسیاش کردم، آنقدر نگاهاش کردم که دستِ آخر، با صدایی آرام و از نزدیک بهش گفتم:
– شب بخیر، رفیق.
تکان نَخورد. بیشتر از این نمیتوانستم خودم را نشان بدهم. چیزی چون لبخند بر دهاناش باقی مانده بود.
هیچچیز را بازنمیشناختم.
به دماغش خیره شدم، دیگر دماغ را که میتوان بازشناخت. بند کردم به دماغ، امّا چیزی معلوم نبود. چیزی پیدا نمیکردم. ناتوان بودم.
از تختاش فاصله گرفتم. چند بار، برگشتم، هربار با این آرزو که آن چهرهی آشنا بر من ظاهر شود، امّا دماغاش را هم بازنمیشناختم. همچنان سری آویزان و دهانِ نیمهبازِ هیچکس. از بهداری بیرون رفتم.
در هشت روز رخ داده بود.
زناش رفتناش را دیده بود، حالا او یکی از ما شده بود، غریبهای برای زناش. امّا در آن زمان هم این امکان وجود داشت که ک. یِ دیگری در کار باشد، که خودمان نشناسیم، که خودمان بازنشناسیم. با این همه، هنوز عدّهای او را میشناختند. این رخداد بیشاهد نمانده بود. آنهایی که در کنارش خوابیده بودند هنوز او را به جا میآوردند. هیچوقت این امکان وجود ندارد که هیچکس بشوی برای همهکس. وقتی از بغل دستیاش پرسیدم: «ک. کجاست؟»، سر ضرب او را نشانام داده بود؛ آن بغل دستی هنوز او را ک. میپنداشت.
حالا این نام باقی مانده بود، ک.، آن نام، بالای سرِ کسی که قبلن در کارخانه میدیدم، شناور مانده بود. در بهداری که دیدماش نتوانستم بگویم: «ک… است». مرگ این همه رمز و راز را مخفی نمیکند.
دیشب قرار بود ک. بمیرد. یعنی هنوز نمرده بود؛ یعنی باید انتظار میکشیدیم تا مرگ اعلام شود، مرگِ همان کسی که پیشتر شناخته بودم و هنوز تصویرش در ذهنام بود، هم او، که رفیقاش تصویر قدیمیتری از او داشت، باید صبر میکردیم تا کسی که اینجا بود و دیگر هیچکداممان نمیشناختیم، مُرده باشد.
این اتّفاق در زمانِ حیاتِ ک. افتاده بود. در ک. یِ زنده بود که هیچکس را پیدا نکرده بودم. دیگر کسی را که میشناختم، پیدا نمیکردم، بازنمیشناختم، چون او دیگر من را باز نمیشناخت، یک آن به خودم شک کرده بودم. برای اینکه مطمئن شوم خودم هستم به دیگران نگاه کرده بودم، انگار خواسته باشی تنفّسات را از سر بگیری.
همانطور که چهرههای ثابتِ دیگران به من اطمینان بخشیده بود، مرگ، ک. یِ مُرده هم یقین میبخشید، او را به خودش باز برمیگرداند. با این همه، بینِ کسی که من شناخته بودم و ک. یِ مُرده، آنکه همهگی میشناختیم، چیزی باقی میماند: نیستی.
برچسب:
نویسنده: دانلودی

به آهستهگی، درین شبهایی که میخوابم بیآنکه بخوابم، متوجّه شدم چه نزدیکاید، نزدیکیئی آن دورها، دوردستها. بعد، خودم را قانع کردم که اینجایید: نه خودتان، که این کلامِ مکرّر: «دور میشوم، دور میشوم.»
همان وقت فهمیدم که روبر، آنچنان سخاوتمند، آنقدر بیاعتنا به خودش، نه از خودش، نه با خودش، نه، حرفی نمیزند، به راستی اگر خودش حرف میزد، از اردوگاههای مرگ سخن میگفت، چندتایی را فهرست میکرد. «گوش کنید، به این نامها گوش کنید: تربلینکا، خلمنو، بلزک، مایدانک، آشویتس، سوبیبور، بیرکناو، راونسبروک، داخائو.»
امّا، حرف میزنم، بیآنکه چیزی بگویم، میپرسم آیا فراموش میکنیم؟ – «بله، فراموش میکنید؛ اتّفاقن چون به خاطر میآورید، فراموش میکنید. خاطرهی شما جلوی زندهگی کردنتان را نمیگیرد، مانعِ زنده ماندنتان نمیشود، حتّا اجازه میدهد من را دوست داشته باشید. امّا نمیشود مُردهای را دوست داشت، درین صورت معنا از دستتان میگریزد، همینطور ناممکن بودنِ معنا، نا-موجود و ناممکن بودنِ نا-موجود.»
این سطرها را که دوباره میخوانم، میفهمم که دیگر روبر آنتلم را دیدن نمیتوانم، دوستی یگانه که پیشتر شناخته بودم. چه بیآلایش بود و همزمان، آنچنان میدانست که بزرگترین اندیشهها نمیتوانستند. بردهگی را تجربه کرد، آن تجربه را با دیگران قسمت کرد، حقیقتِ انسانی را چنان حفظ کرد که هیچکس، حتّا همانهایی که به او ظلم کرده بودند، مستثنا نشوند، حذف نشوند.
ازین هم پیشتر رفت: در بهداریی اردوگاه به دیدارِ یکی از همراهانش (ک.) رفت، ک. هنوز زنده بود، با اینهمه، دیگر او را باز نشناخت، دریافت که در خودِ زندهگی نیستی هم هست، خلائی ژرف که باید ازش دوری جُست و همزمان، نزدیک شدناش را پذیرفت. باید یاد بگیریم با این خلاء زندهگی کنیم. و تا خودِ خلاء سرشار باقی بمانیم.
به همین دلیل، روبر، جای من هنوز کنارِ شماست. و این «شبِ تحتِ نظر»، خیال نیست، وهمی نیست که در آن همه چیز ناپدید شود، این شب، حقِّ من است تا شما را در نیستی هم زنده کنم، همان نیستی که نزدیک شدناش را حس میکنم.
نوامبر ۱۹۹۳
در همین زمینه:
برچیدهای از نوع بشر اثر روبر آنتلم
برچسب:
نویسنده: دانلودی